حكيم ابوالقاسم فردوسى
279
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
تو مىدادم دريغ كه از خشم او مىترسم . سپس پيران به جايگاه خود بازگشت . ساعتى بعد ، تژاو كه پيل زور و شير افگن بود به قصد گرفتار كردن بهرام به رزمگاه آمد . چون به وى نزديك شد ، خروشيد و گفت : از لشكريان ما جان بدر نمىبرى . بسيارى از سپاهيان ما را به خاك افگندى و سر بريدى . اكنون بايد در اين جا سر بر باد دهى . آن گاه به سوارانش فرمان داد با تير و ژوبين و خنجر بر او حمله بردند . بهرام كمان به زه ، و به دشمن تير باران كرد ، و چون همهء تيرها را انداخت با گرز و تيغ بر آنان حمله برد ، و بسيارى به خاك درافگند ، اما سرانجام از بسيارى زخمهايى كه بر او رسيده بود ناتوان گشت . در چنان شوريده حالى تژاو تيغى بر بازويش زد ، دستش بيفگند و خوار و زار در ميدان رها كرد و رفت . چون روز به پايان رسيد و تاريكى بر همه جا سايه افگند گيو از بازنگشتن برادرش بهرام نگران شد و با بيژن به آوردگاه رفت مگر او را بيابد . پس از جستجوى زياد آن دو ديدند كه بهرام ِ دليرِ خسته و نيم جان بر زمين افتاده ، و نيز يك دستش جدا شده است . به ديدن اين منظرهء جان شكار گيو از سر درد بسان ِ شيرى خشماگين خروشيد ، و از بسيارى اندوه از زين بر زمين افتاد . بهرام به شنيدن آواز گيو اندك رمقى يافت ، و به او گفت : تن ِ من ترا و جفا پيشه خَست * نكرد ايچ ياد از نژاد و نشست پس از اين كه مرا به خاك سپردى كين مرا از او بگير كه جز تو هيچ كس توان نبرد با او ندارد . كشتن گيو تژاو را به كين بهرام گيو به شنيدن اين سخن اشك در ديدگان آورد و به دادار دارنده و به روز سپيد و شبِ لاجورد سوگند ياد كرد تا كين برادرش بهرام را از تژاو نگيرد جامهء رزم از تن دور نكند . اتفاق را ديرى نگذشت كه تژاو از طلايه درآمد ، و سردار ايران او را ديد . همين كه تژاو از لشكرش ميدانى